×

منوی بالا

منوی اصلی

منوی سایدبار


» یادداشت و خاطره » اخلاص عمل!

تاریخ انتشار : 2019/03/04 - 10:38

 کد خبر: 30310
 53 بازدید

اخلاص عمل!

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جهادگران، ظاهری دارد که چندان از آنچه در وجودش می‏گذرد خبر نمی‏دهد- بماند. چند روزی است که به اردو آمده‏ام و چون یار ثابت(شهرداری) به علت کارهایش به تهران برگشته بنده کاپیتان شهردارها شده ام . هر روز تعدادی از بچه‏‏ها به کمکم می‏آیند، دیگر تنها دو روز به پایان اردو […]

اخلاص عمل!

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جهادگران، ظاهری دارد که چندان از آنچه در وجودش می‏گذرد خبر نمی‏دهد- بماند. چند روزی است که به اردو آمده‏ام و چون یار ثابت(شهرداری) به علت کارهایش به تهران برگشته بنده کاپیتان شهردارها شده ام . هر روز تعدادی از بچه‏‏ها به کمکم می‏آیند، دیگر تنها دو روز به پایان اردو باقی‏مانده؛ امروز و فردا.
ظاهری دارد که چندان از آنچه درونش می‏گذرد خبر نمی‏دهد- وقتی می‏بینمش به یاد جهادی اول می‏افتم که می‏خواست بیاید ولی نتوانست-هر روز به صورت سنگین کار می‏کند اما امروز به دلیل آن که کمرش به خاطر کار سنگین روزهای گذشته درد می‏کند، یکی از افرادی است که به من کمک می‏کند. کار شهرداری کاری سبک‏تر از سایر کارهاست ولی طولانی‏تر – 5 صبح تا 10 شب – اما آنچه مرا جذب کرده، این است که ناراحت است و این ناراحتی خود را با من در میان می‏گذارد؛ که چرا خدا امروز به من توفیق نداده که به کار عمرانی بروم؟ این سئوالی است که از صبح چندین با از من پرسیده!می‏خواهم آرامش کنم؛ می‏گویم شهرداری هم کار مهمی است و … . اما باز هم چندین بار این سئوال را تکرار می‏کند. کارهای مهم تقریاً تمام شده و سایر کارها، کارهای سبکی هستند.
ظهر شده است – می بینم مهندس (معاون عمرانی مسافرت) آمده و می‏گوید:
بچه‏های روستای گاو قضیه امروز دیرتر می‏آیند.
(چون بچه‏ها به خانمی که خانه را برای آنها ساخته می‏شود قول داده‏اند پروژه را تمام کنند.)
اگر کسی می‏تواند بیاید و کمی هم غذا می‏بریم.
کارها را ردیف می‏کنیم. می‏بینم آماده رفتن است. با شور و اشتیاق دویده و لباس پوشیده!
– من هم می‏آیم!
با خودم می‏گویم آخر تو که کمرت درد می‏کرد؟!


برچسب ها :

این مطلب بدون برچسب می باشد.


ارسال دیدگاه