×

منوی بالا

منوی اصلی

منوی سایدبار


» اخبار » روایتی تلخ از زندگی مرد کوچک بازمانده زلزله/ دندان‌پزشک ده هزارتومانی می‌شوم!

تاریخ انتشار : ۱۳۹۷/۰۱/۲۵ - ۰:۳۹

 کد خبر: 24865
 14 بازدید

روایتی تلخ از زندگی مرد کوچک بازمانده زلزله/ دندان‌پزشک ده هزارتومانی می‌شوم!

در این مطلب ناگفته هایی خواندنی از روزهای اول زلزله کرمانشاه و شرایط بچه‌های زلزله زده را به روایت مسئول گروه جهادی «شهید محسن حججی (مریدان ولایت)» را مشاهده می کنید.

روایتی تلخ از زندگی مرد کوچک بازمانده زلزله/ دندان‌پزشک ده هزارتومانی می‌شوم!

به گزارش روابط عمومی معاونت جهاد سازندگی بسیج دانشجویی، بچه‌های شهر سرپل ذهاب عاشق نقاشی هستند، فرقی هم ندارد که دختر باشند و یا پسر، همه‌شان نقاشی کردن را دوست دارند. بعد از زلزله خانه در نقاشی بچه‎ها جایگاه ویژه‎ای پیدا کرده است. خانه‌ای که چراغش روشن است و همه اعضای خانواده در زیر سقف خانه، لبخند به لب دارند. آرزوی همه بچه‎های زلزله‎زده یک چیز است: «زلزله زودتر تمام شود.» اهورا هم یکی از همین بچه‏هاست. در روزهای ابتدایی زلزله فیلم‎های و گزارش‎های زیادی از اهورا و خواسته‎هایش در فضای مجازی و خبرگزاری‎ها به عنوان کودکی که زلزله زندگی‎اش را تحت‌تاثیر قرار داده بود، منتشر شد. حال بعد از گذشت چهار ماه از زلزله زندگی او و بچه‏‎های شهر چگونه است؟

اینجا همه بچه ها می خواهند دکتر شوند
اهورا تازه شش سالش شده است. مثل بچه‌های دیگر در فضای خارج از کانکس بازی نمی‌کند و آرام در خانه پارچه‌ای‌اش کنار پدرومادرش نشسته است. چشمان درشتی دارد و وقت حرف می‏زد، دستانش را در سینه جمع می‏کند. رنگش کمی پریده‏ است. اهورا تازه از بستر بیماری بلند شده است، او بیماری تنگی نفس دارد و البته مثل بیشتر بچه‏‌ها، آرزویش دکتر شدن است: «بزرگ که شدم می‏خواهم دندانپزشک بشوم. اگر دندانپزشک شدم، از مردم زیاد پول نمی‏گیرم. شاید برای درست کردن هر کدام از دندان‏هایشان فقط ده‏ هزار تومان دستمزد بگیرم.»

اهالی کرمانشاه را به مردانگی و فتوت می شناسند. با بازوانی ستبر و دستانی گشاده که وقتی حرف می زنند، می توانی صلابت مردانگی و پهلوانی را در وجودشان ببینی. درست مثل اهورا که مدل کوچکی از مردان کرمانشاهی است. با همان سبک زندگی. اهورا مردانه صحبت می‏کند. مهمانانش را به داخل چادر دعوت می‏کند. خودش گوشه چادر می‎نشیند و مانند یک میزبان به مهمانانش تعارف می‌کند.

چادر زیاد بود ولی مدیریت توزیع نبود
اهورا حالا یک دوست جوان هم دارد. آقای «ضرغام پرنیان» مسئول گروه جهادی «شهید محسن حججی (مریدان ولایت)» دانشجوی دکتری رشته اندیشه سیاسی و معلم است. او کسی است که برای اولین بار بعد از زلزله، اهورا را در شرایط بدی پیدا کرد: «روز دوم زلزله، ما با یک گروه پزشکی و امدادی از لرستان به منطقه آمدیم. روزهای اول اوضاع شهر خیلی بد بود. صحنه‎های ویژه‌ای در جاده‎ها خلق شده بود. کامیون‌ها کمک‌های مردمی را می‏رساندند. مردمی که نگران اقوامشان در شهر بودند، به جاده زده بودند.

خلاصه فضای خاصی در شهر حاکم بود. بحث اول بعد از وقوع زلزله، تامین مایحتاج و امدادرسانی به زیر آوارماندگان بود. روز سوم و چهارم، ما صحبت‏هایی را می‎شنیدیم مبنی بر اینکه با وجود توزیع بیش از تعداد نیاز چادر در مناطق زلزله زده، به خیلی ها هنوز چادر نرسیده است.
آمارها نشان می‎داد که ۳۰ هزار نفر در شهر زندگی می‏کنند و همین تعداد هم نیاز به چادر داشته‎اند. اما ۷۰ هزار چادر اهدا شده بود. این آمار به غیر از آن آماری است که مردم کمک کرده‎اند. این موضوع نشان از عدم مدیریت را می‎داد، بنابراین ما به این نتیجه رسیدیم که شبانه گشتی در شهر بزنیم. بهترین زمان برای گشت‎زنی نیمه شب بود. در گشت‏زنی مان دیدیم که خیلی ها بدون چادر مانده اند. خیلی از خانواده‌ها مریض داشتند، خیلی‎ها با بچه شیرخواره از سرما می لرزیدند و راهی هم برای گرم شدن نداشتند.»

پرنیان، اهورا را همان جا پیدا می‏کند: «در همین گشت شبانه بود که ما به اهورا رسیدیم و اولین دیدار ما با او شکل گرفت. از پدر اهورا پرسیدم که شما چرا چادر ندارید؟ و او جواب داد که به ما چادر نرسید. او گفت که من عمری با عزت زندگی کرده‎ام و کارمند دانشگاه هستم. اصلا سرما را تحمل می‎کنیم اما اینکه به سمت ماشین امدادرسانی هجوم بیاوریم، برای ما سخت است. بسیاری از خانواده‎ها مانند پدر اهورا فکر می‌کردند و عزت نفس دارند و در عین حال کمکی به دستشان نرسیده بود. همان زمان من با اهورا صحبت کردم.»
او توضیح می‎دهد: «اهورا گفت مدرسه‎شان خراب شده است. گفت دوست دارم که سه تا پتو داشته باشم که گرمم نشود. به جای اینکه بگوید سردم نشود گفته بود گرمم نشود. آن لحظه من خیلی ناراحت شدم و به او قول دادم که برای او پتو بیاورم. اهورا خیلی شلوغ و شیطان بود بنابراین از او قول گرفتم که او پدرومادرش را اذیت نکند، او هم قول داد و در عوض هم من برای او پتو بیاورم.»
خانواده هایی که اوضاعشان بدتر از اهورا بود
پرنیان ادامه می دهد: « به این فکر کردیم که نباید او را در انتظار بگذاریم و سریع پتو را برای او تامین کردیم. سه تا پتو را که به او دادیم، یادم است که پتوها را ناز می‌کرد. انگار که کالای با ارزشی به دست او رسیده است. ماجرای اهورا باعث شد متوجه شویم که امثال اهورا خیلی زیادند و شاید خیلی‎ها هنوز پتو هم ندارند. شاید هم از اهورا مشکلات بیشتری داشته باشند . همین هم شد. ما خانواده‎ای را پیدا کردیم که یک پیرزن و دختر خانواده به همراه بچه ای کوچک بدون هیچ سرپناهی مانده بودند. پدر خانواده مصدوم شده بود و به بیمارستان منتقلش کرده بودند و داماد خانواده هم در زندان بود.»
اهورا هم صاحب یک سقف می شود
او می گوید:« اهورا برای ما تبدیل به نماد شد. نمادی از بچه‏ های زلزله‏زده کرمانشاه. اهورا چون خوش کلام بود، ارتباط ما وسیع‎تر شد. ما دوست داشتیم که کمی از آلام اهورا را کم کنیم، بنابراین او را به عنوان نمادی از کودکان زلزله‏زده انتخاب کردیم. هر چند که شاید کودکانی با شرایط بدتر از او در شهر باشند که واقعا هم وجود دارد.» موقع خداحافظی اهورا دوباره قول می‏دهد که بچه خوبی باشد و پدرومادرش را هم اذیت نکند. خانه اهورا تعمیر شده است و او چند وقت دیگر به همراه خانواده قرار است که به زیر یک سقف برود. آروزی مشترک همه بچه‏های زلزله‎زده شهر، برای اهورا خیلی زود تحقق خواهد یافت.


برچسب ها : , ,
ارسال دیدگاه