×

منوی بالا

منوی اصلی

منوی سایدبار


» یادداشت و خاطره » سی‌و‌پنج‌روز‌تاهجرت

تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۵/۰۶ - ۲۳:۵۸

 کد خبر: 12846
 182 بازدید

سی‌و‌پنج‌روز‌تاهجرت

  📝با اینکه بیش از همه ی روستاها اعزام شده ام #مامکاوه ، اما هنوز نتوانستم خوب هضمش کنم… سرسبز است و زیبا در عین حال کوچک و کم جمعیت… روستای غریبی ست، اکثر بچه ها حتی با زبان فارسی هم غریبه اند… همسر ماموستا می گوید: بچه های اینجا تا قبل از ورود به […]

سی‌و‌پنج‌روز‌تاهجرت

 

📝با اینکه بیش از همه ی روستاها اعزام شده ام #مامکاوه ، اما هنوز نتوانستم خوب هضمش کنم… سرسبز است و زیبا در عین حال کوچک و کم جمعیت…
روستای غریبی ست، اکثر بچه ها حتی با زبان فارسی هم غریبه اند… همسر ماموستا می گوید: بچه های اینجا تا قبل از ورود به مدرسه کردتر اند…
اکران فیلم کودک تمام شده اما هنوز ماشین نیامده دنبالمان…به بچه ها میگویم: بازی کنیم؟!چشمانشان برق میزند… دست هم را میگیریم و وسط روستا حلقه میشویم: عمو زنجیرباف؛بههلههه … انگار خیلی سال است زندگی نکرده ام…صدایم از بچه ها بلند تر است…رها میشوم توی دل کودکی…بازی تمام میشود…بچه ها تشنه اند… یکی از بچه ها میرود آب می آورد…هشت تا از بچه ها توی یک لیوان میخورند و دست آخر همان را تعارف می کنند به من؛ دلم آشوب میشود اما بچه ها منتظرند…
آب را سر میکشم؛یاحسین اش را آرام می گویم…اما یکی از بچه ها میشنود و یکهو میخواند:
حسن و حسین برادر/رفتن به جنگه کافر… لبخند میزنم… ماشین روستا میرسد…سوار میشوم… دلم جامی ماند پشت درب مدرسه ی دو کلاسه ی مامکاوه…!

📷 عکس از : گروه جهادی محمد رسول الله.

 

https://www.instagram.com/p/BW1I5MID97I/


برچسب ها :

این مطلب بدون برچسب می باشد.


ارسال دیدگاه