×

منوی بالا

منوی اصلی

منوی سایدبار


» یادداشت و خاطره » کاش قصه بود…

تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۵/۰۶ - ۲۲:۲۶

 کد خبر: 12831
 302 بازدید

کاش قصه بود…

چند روز یکبار "یخ" برایمان می رسید از مسافتی خیلی دور. که البته تا می رسید هرچه بود از گرما نصف شده بود. یک روز صبح که کلمن را پر می کردیم[...]

کاش قصه بود…

 

چند روز یکبار “یخ” برایمان می رسید از مسافتی خیلی دور. که البته تا می رسید هرچه بود از گرما نصف شده بود. یک روز صبح که کلمن را پر می کردیم و می گذاشتیم نزدیک بچه ها دیدیم که هنوز چند دقیقه نگذشته کلمن هی خالی می شود.
کم کم فهمیدیم قصه چیست. توی روستایی که برق نبود تابستان یعنی نوشیدن آب گرم. بچه های کوچک روستا لیوان هایشان را پر می کردند و می نشستند به طمانینه ذره ذره مزه آب خنک را می چشیدند. چیزی که شاید تابه حال خاطره ی تجربه اش در ذهن کودکانه شان نبود.

خاطره از آقای احمد ارام از گروه جهادی دانشگاه مذاهب اسلامی
عکس از گروه جهادی امیرالمومنین دانشگاه صنعتی مالک اشتر
با نزدیک شدن به فصل اردوهای جهادی, جهت شرکت در این اردو ها به کانال #اطلس_جهادی مراجعه فرمایید
‏ @atlasjahadi
.
▶️لینک اینستاگرام:
https://instagram.com/p/BWAAKXdD3Aq/
‏ @jahadgaran


برچسب ها :

این مطلب بدون برچسب می باشد.


ارسال دیدگاه